|
بسم الله الرحمن الرحیم
|
"هوالعلیم" و امروز روز اخر حضور همه ی بچه ها سر کلاس دوم ریاضی بود... یک سال دیگر هم گذشت... با سرعتی بیشتر از سرعت نور... سال تحصیلی که با حس های گوناگون و متضادی همراه بود... سالی که بیخیال بودن در بعضی موارد و کنترل خشم در همه ی موارد را در لحظات پایانی اش به من اموخت... سالی که با افراد جدید و خوبی اشنا شدم... با بچه هایی از تیپ های متفاوت و حس ها و ویزگی های متفاوت... که از همه ی انها چیز هایی اموختم و از همه شان ممنونم... سالی که گذشت مثل همه ی سال ها... و من به گذرا بودن و سرعت گذشت زندگی با همه ی وجودم پی بردم... بعد نوشت : دلم تنگ میشود برای امسال... دریغ که انطور که باید قدرش را ندانستم... دلم تنگ میشود...خیلی... مخصوص برای بعضی از بچه ها... [ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 22:27 ] [ من ]
[ ]
"هوالعلیم" مدتی است که همه از رفتارم برداشتی غیر از منظورم میکنند... و این درد اور و سخت است... [ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 23:59 ] [ من ]
[ ]
"هوالعلیم" این مطلب خیلی هم بی ارتباط با خودمون نیست… در ضمن، کلی هم آموزنده ست! بخونین فرزندان من تا درس عبرتی بشه واسه آینده تون! “شاید بارها این داستان را شنیده باشید، ولی نتیجه اخلاقی این داستان، بسیار مهم و گرانبهاست، پس بدون شک ارزش یکبار دیگر خواندن را خواهد داشت. اگر یک قورباغه تیزهوش و شاد(دیدین گفتم بی ارتباط با ما نیست!) را بردارید و داخل یک ظرف آب جوش بیندازید، قورباغه چکار می کند؟ بیرون می پرد! در واقع قورباغه فورا” به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست و باید برود! حالا اگر همین قورباغه را بردارید و داخل یک ظرف آب سرد بیندازید و بعد ظرف را روی اجاق بگذارید و به تدریج به آن حرارت بدهید، قورباغه چکار می کند؟ استراحت می کند… بله دقیقا”… چند دقیقه بعد به خودش می گوید: ظاهرا” آب گرم شده است و تا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است…! نتیجه اخلاقی داستان: زندگی به تدریج اتفاق می افتد، ما هم می توانیم مثل قورباغه داستانمان بی خیال باشیم و وقت را از دست بدهیم و ناگهان ببینیم کار از کار گذشته است! همه ما باید نسبت به جریانات زندگیمان آگاه و بیدار باشیم. سوال: اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شده اید، نگران نمی شوید؟ البته که می شوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید: “الو، اورژانس، کمک، کمک من چاق شده ام“ اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه، یک کیلو ماه آینده و… آیا باز هم همین عکس العمل را نشان می دهید؟ نه! با بی خیالی از کنارش می گذرید. برای کسانی که ورشکست می شوند، اضافه وزن می آورند یا طلاق می گیرند، یا آخر ترم مشروط می شوند! این حوادث دفعتا” اتفاق نمی افتد. یک ذره امروز، یک ذره فردا و سرانجام یک روز هم انفجار… و سپس می پرسیم: “چرا این اتفاق افتاد؟” زندگی ماهیت انباشتگی دارد، هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید. این داستان به ما هشدار می دهد، که مراقب تمایلات خود باشیم، ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم: دارم به کجا می روم؟ آیا من سالمتر، مناسب تر، شادتر و ثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ و اگر پاسخ منفی است، بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم. برگرفته از کتاب: آخرین راز شاد زیستن – اندرو متیون” پی نوشت: به نقل از:http://www.sampadia.com/blog/5755.html [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 19:6 ] [ من ]
[ ]
"بسم رب الشهدا" - رفتیم توی شهر و یک اتاق کرایه کردیم. به م گفت « زندگی ای که من می کنم سخته ها .» گفتم « قبول.» برای همه کاراش برنامه داشت؛ خیلی هم منظم و سخت گیر. غذا خیلی کم می خورد. مطالعه خیلی می کرد. خیلی وقت ها می شد روزه می گرفت. معمولا همان روزهایی هم که روزه بود می رفت کوه. به یاد ندارم روزی بوده باشد که دونفرمان دو تا غذا از سلف دانشگاه گرفته باشیم. همیشه یک غذا می گرفتیم، دو نفری می خوردیم .خیل وقت ها می شد نان خالی می خوردیم. شده بود سرتاسر زمستان ، آن هم توی تبریز ، یک لیتر نفت هم توی خانه مان نباشد.کف خانه مان هم نم داشت، برای این که اذیتمان نمکند چند لا چند لا پتو و فرش و پوستین می انداختیم زمین. شهر دار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز به م گفت« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند. گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون.» باران خیلی تند می آمد. به م گفت « من می رم بیرون» گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت « می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا. » با لندرور شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه ، ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی به ش گفت «خیله خب پدرجان . اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، راه آب می کندیم. فکش اذیتش می کرد. دکتر معاینه کرد و گفت « فردا بیا بیمارستان. » باید عکس می گرفت. عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر بیند. وسط راه غیبش زد. توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. دکتر داشت می رفت. بالاخره پیداش کردم. یک نفر را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا . یک پیرمرد را. [ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 18:46 ] [ من ]
[ ]
"به نام اغاز گر.." سلام عشق سعادت روح سلامت تن سرمستی بهار سکوت دعا سرور جاودانه این است هفت سین آریایی ******سال نو مبارک*****
[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 20:42 ] [ من ]
[ ]
هوالله مردم ایران : مردم غیرتمند ، مردم همیشه حاضر و همیشه اماده ای هستند. همواره خود سرنوشتشان را میسازند و هیچگاه به بیگانگان اجازه دخالت در سرنوشتشان را نمیدهند.. و من فکر میکنم همه ی اینها یک دلیل دارد و ان : مسلمان بودن و ایمان مردم ایران است.. فقط و فقط همین... [ جمعه 12 اسفند1390 ] [ 11:23 ] [ من ]
[ ]
هوالله دلم گرم خداوندی است، که بادستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد. چه بخشنده خدای عاشقی دارمکه میخواند مرا با انکه میداند گنهکارم دلم گرم است میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم برایت من خدا را ارزو دارم... [ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ 11:39 ] [ من ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |